قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

929

تاريخ الفي ( فارسى )

من است . بايد كه در طلب خون برادرم حسين با او بيعت كنيد و سر از متابعت و فرمان او نپيچيد . » و يكى از آن مكتوبات به ابراهيم بن مالك الاشترى بود ، چنانچه سابقا قلمى شد . و اوّل كسى كه مكاتيب دروغ به قلم آورده مختار بود . و در اكثر كتب مسطور است كه مختار در اين وقت كه از مكّه به كوفه مىآمد چون به قادسيه رسيد از راه كوفه عدول نموده به جانب كربلا رفت و از راه بر سر قبر مقدس امام حسين ، عليه السّلام ، رفته سلام كرده آن را ببوسيد و در كنار گرفته بگريست و گفت : يا سيّدى به حق جدّ تو و پدر و مادر و برادر تو و به حقّ شيعه و اهل بيت تو كه طعام خوش نخورم و آب خوشگوار نياشامم و بر بستر نرم نخوابم تا انتقام تو از اعداء نكشم يا آنكه كشته شوم . و چون از مراسم زيارت قبر امام حسين فارغ شد روى به كوفه آورده همان شب به كوفه درآمد و آن مكتوبات محمّد حنفيّه به اهالى آنجا رسانيد . و در آن اوان سليمان بن صرد به تهيّهء اسباب نبرد اشتغال داشت - چنانچه شمّه‌اى از آن مرقوم كلك بيان گشت . چون مختار در كوفه به اخذ بيعت مشغول گشت عمر سعد با والى آن ولايت عبد اللّه بن يزيد الانصارى گفت : مختار ابو عبيده به اين شهر درآمده انگيز فتنه مىكند و جمعى كثير از شيعهء على به او تردّد مىنمايند . من از فساد او ايمن نيستم . وظيفه آنكه او را در زندان كنى كه روى بيرون آمدن نداشته باشد . پس عبد اللّه بن يزيد ، ابراهيم بن محمّد طلحه را فرمود تا مختار را گرفته در حبس كرد . چون اهل كوفه شنيدند جمعى از رؤسا و اعيان آن شهر اتّفاق نموده به دار الاماره رفتند و معروض ابن يزيد گردانيدند كه : مختار از شيعهء اهل محمّد است و ما ضامن اوييم كه از وى امرى كه مخالف مزاج شريف باشد صادر نگردد ؛ ملتمس آنكه به اطلاق او امر فرمايى و به سخن اعداء اهل بيت او را محبوس نگردانى . ابن يزيد به سخن اهل كوفه ملتفت نشد ، چنانچه ايشان همه آزرده خاطر از پيش وى بيرون آمدند . پس مختار التجا به عبد اللّه بن عمر - كه خواهر مختار در خانهء او بود - آورده درخواست نمود تا او رقعه‌اى به عبد اللّه بن يزيد و ابراهيم بن محمّد طلحه نوشت كه : اما بعد ، خويشى سببى مرا با مختار و محبت مرا نسبت به خويش مىدانيد . پس به مودّتى كه مرا با شماست التماس مىنمايم كه چون نظر شما به مكتوب من افتد بىتأخير و بىتسويف دست از مختار باز داريد تا به هر جانب كه خواهد برود . چون نامهء عبد اللّه عمر به عبد اللّه بن يزيد و ابراهيم رسيد مختار را از زندان بيرون آوردند و گفتند : تو كفيلى به ما ده و قسم ياد كن كه تا ما در كوفه باشيم خروج نكنى . مختار جماعتى از اعيان شيعه را كفيل داد و به صوابديد عبد اللّه بن يزيد و ابراهيم بن محمّد طلحه بر اين وجه سوگند ياد كرد كه اگر در زمان حكومت ايشان بيرون آيد و فتنه انگيزد هزار شتر در مكّه نحر